تبليغاتX
مهر ( بز ) نامه

مهر ( بز ) نامه

 

این روزنامه ای که من خبرنگارش هستم

گفتم که در بهترین خواندیدنی ها ، موتیف های کلامی ، کارکردهای دیداری یافته اند و موتیف های گرافیکی ، کارکرد های کلامی . این یعنی که در خواندیدنی  ( به عنوان متن ) ، نوعی دگردیسی خلاق روی داده که مسبوق به سابقه نبوده تاکنون . خواندیدنی در اصل می کوشد در همان حال که نشانه های کلامی اش ، نقش آشنا و "زبانی" شان را ایفا می کنند ، کاری بصری و دیداری هم ازشان بکشد و بر عکس ، از نشانه های دیداری و گرافیکی ، کارکردی زبانی بکشد . این آشتی بین "شعر" و "گرافیک" ، چیزی ست که به نظرم خواندیدنی را هستی داده ( حال می خواهیم آن را ژانر تازه ای بدانیم یا ندانیم ) .

من خواندیدنی را با تمام عناصر کلامی و دیداری اش ، به صورت "متن" می بینم و برداشت من از متن ، چیزی در هم بافته و فرم دار است که اگر عناصر شکل دهنده اش را از آن "بیرون بکشیم" ، فرو می پاشد و متنیتش را وا می نهد . آن اوایل که داشتم برخی ویژگی های خواندیدنی را از دل کار های تولید شده ، بیرون می کشیدم برای دوستانی که خواهان "روشنگری" مولف بودند ، گفته می شد که شعر را خراب نکن ! بگذار شعر را با همان قیافه ای که همیشه دیده و بهش انس یافته ایم ، باز یابیم . از من که می پرسیدند این ها را چه گونه و در چه حال و احوالی می سازی ، همیشه تاکید می کردم که من در آفرینش شعر ، مبنا را می گذارم بر ناشناختگی ، هیجان انگیزی و بازیگوشی . حالا هم همان را می گویم و به این ترتیب ، نمی دانم در کار بعدی با چه رو به رو خواهم بود و چه گونه می رسم به شعر و لذت . دلم نمی خواهد خودم و شعرم را در تعریف ها و چارچوب ها قاب کنم . تئوری و نظریه را ما از دل کارهای آفریده شده بیرون می کشیم و نه بر عکس .

می بینید که در خواندیدنی ، مولف آمده و یک جور بهره گیری نادر از موقعیت "صفحه" برای ارایه ی شعر کرده . در این جور بهره گیری ، صفحه به "صحنه" فرا برده شده و گزاره ها و کلمات ، جوری روی این صحنه نقش ایفا می کنند که متحرک و بازیگر و متغیرند و نه آن جور که در شعر سطری و صفحه ای ، یک بار برای همیشه جاگیر می شدند و نقش شان هم ثابت و ایستا بود . این جا صحنه ای ست که کلمه با تمام موجودیتش حضور دارد : با فیزیک و متافیزیکش !

درست گفته اند که هیچ چیز از هیچ چیز  پدید نمی آید ، اما نمی دانم چرا در نظر نمی گیریم این را که هر چه پیش از خواندیدنی بوده ، در زمینه ی خروج از نظام شعر سطری ، جسته و گریخته و گاه تفننی و حتا تزیینی بوده ( مثلن در کار آپولینر ، او شعری را که به صورت سطری نوشته شده بوده ، به شکل یک پرنده یا برج ایفل باز تولید می کرده ) . در حالی که در خواندیدنی ( و دست کم در موفق ترین نمونه هایش ) ، اصلن گریز و گزیری از این جور آفرینش نبوده و دیگر نمی شود کار را به زبان کلامی یا به زبان تصویری واگردان و باز ترجمه کرد . بنابراین و با این تلقی از بدعت ، بی تردید خواندیدنی در هیچ کجا ( دست کم تا حالا ) تالی و نظیری نداشته ( دیده ام برخی شعر های گرافیکی امروزی تر را که در انگلیس و آمریکا انجام شده ، ولی در کار این هنرمندان هم بیشتر حروف انگلیسی و دست بالا واژه ها نقش آفرینی کرده اند و صورت دیداری هم اغلب آشنا و قابل انطباق بوده با چیزی در بیرون متن ) . من ادعا کرده ام که خواندیدنی سرنوشت شعر سطری را رقم زده و برای نخستین بار به شکل یک پیشنهاد خلاق ( و نه به صورتی تفننی ) نقش مخاطب را در شعر آفرینی به سطح خود شاعر بالا کشانده .

کنش و نوع حضور مخاطب در خواندیدنی و دامنه ی خلاقیتش در خوابینش اثر ، بسیار گسترده تر از آن است که خواننده در شعر سطری دارد . این یک تفاوت مهم است . همه ی اهمیت خواندیدنی در این است که گرافیک و زبان کلامی را چنان در هم می آمیزد که هر دو اعتباری یکسان می یابند و در مسیر ایجاد افق معنا ، کارکردی کمابیش برابر دارند . درست است که موجبیت فرم های دیداری را در خواندیدنی ، می بایست در حرکت های کلامی جست ، ولی همین که این فرم ها حضور می یابند ، معنای دیگری به همان گزاره های کلامی می دهند و کلمات ، دیگر همانی نیستند که پیش تر بودند .

اگر گفته ام در گرافیک ادعایی ندارم و کارم در این قلمرو ذوقی ست ، معنایش لابد این نبوده که هیچ شناخت و سلیقه ای در نقاشی و گرافیک ندارم ! حرف این است که اجراهای بصری خواندیدنی می تواند بهتر شود و کم نقص تر ، ولی فرم هر خواندیدنی بی تغییر می ماند و ارزش گرافیکی خواندیدنی در همین فرم نهفته و نه در بی نقص بودن و یا نقص های احتمالی اجرای گرافیکی آن . برای همین است که گفتم ورژن سیاه و سفید خواندیدنی را اغلب ترجیح می دهم . چون در این ورژن ، فرم بیشتر خودش را نشان می دهد . بنابراین به لحاظ فرمال ، در خواندیدنی مدعی هستم و کم و کسری در آن نمی بینم و دیگر این که گفته ام این فرم های دیداری زبانزادند . یعنی موجبیت و حضور متنی شان را از متن کلامی می گیرند .  

خواندیدنی نوع خوابینش را بر عهده ی خوابیننده می گذارد و واقعن این آزادی را به مخاطب می دهد که خودش تصمیم بگیرد و این خلاف رویه ی مرسوم در شعر سطری ست که همان چینش محتوم توسط مولف ، کار را برای همیشه یکسره می کند و شاید برای همین است که برخی خوانندگان معتاد به شعر ِ به روال ، در برابر خواندیدنی دچار هراس می شوند . شاید برای لذت بری بیشتر از خواندیدنی ، به زمان بیشتری نیاز است و این که این هم یک جور عادت شود  و دیگر این که تو ( تو ای خوابیننده ! ) ، هنگام مواجهه با خواندیدنی ، وظیفه ی نوشتن شعر سطری را خودت باید بر عهده بگیری و این شاید اول خیلی عجیب به نظر برسد ، ولی واقعیت این است که پس از ظهور خواندیدنی ، شاعر دیگر نباید "شعر" بنویسد و این مخاطب است که حالا شاعر شده !

هماره تاکید کرده ام که خواندیدنی مخاطبش را خلاق تر می کند . ربط این نوع کار به هنر تلفیقی و بدویت نهفته در آن که آن را به کارهای انسان غار نشین شبیه می نماید ، نکته ی بس مهمی از ماهیت خواندیدنی را آشکار می کند که همیشه بر آن تاکید داشته ام . به این معنا که که این جا به علت به کار گیری چشم و گوش و زبان به صورت هم زمان ، عنصر "بی واسطگی" بیشتر در شعر کار می کند . خواندیدنی این طوری تولید نمی شود که مثلن ابتدا شعر معمول و سطری بگوییم و بعد برایش شکل بکشیم ! در خواندیدنی ، فرم دیداری و گرافیکی از دل حرکت کلامی تولید می شود و همان رابطه ای بین این دو هست که فی المثل در دوتایی ِ شکل و محتوا . تمام زیبایی و هیجان خواندیدنی در همین است : با کلام شروع می کنی به تصویر می رسی و دوباره بر می گردی به کلام و یا بر عکس . برای همین است که تاکید می کنم هماره که گرافیک در این نوع کار ، زبان بازی می کند و زبان ، تن به بازی های دیداری می دهد . به علاوه ، هر نوع نوشتار گونه ای متن گرافیکی ست . خط ها و نقطه ها و دیگر نشانه های نوشتاری در ذات شان چه فرقی با خط ها و نقطه ها و دیگر نشانه های نقاشی دارند ؟ خواندیدنی را نگاه و دست و دل و عقل من همه با هم می آفرینند .

 آوانگارد از دید من ، کشف فردا در امروز است و به تعبیری "فردای امروزی شده" و از این منظر ، به گمانم بتوان خواندیدنی را یکسره آوانگارد دانست . خوانش بصری کلام ، هم چون خوانش یک تابلو نقاشی و بر عکس آن ، خوانش کلامی نشانه های گرافیکی و توام کردن این دو نوع خوانش در هم ( به گونه ای که اولویتی در بین نباشد ) ، امکان خاص خواندیدنی ست . اگر "معنا" را در شعر ، همان ربط ها و پیوند های نوظهوری بدانیم که در بده بستان بین کلامی شکل می گیرد ، بله ، من هم "معناگرا" هستم . حرفم این است که این پیوند ها را نمی شود "یک دهانه" ساخت . دست کم دو دهان طلب می کند این بازی و من برای این دهان ِ دوم است که دارم سنگ خواندیدنی را بر سینه ی شعر می کوبم !

چه عیبی دارد دو ساحت هنری متمایز به هم بیامیزند و ساحت تازه ای تدارک ببینند برای چشم و گوش و دیگر حواس مان ؟ راستی ، من "قائل به انتقال هیچ معنایی نیستم در شعر" ! من قائل به آفریدن معنا هستم در بازی مشترک بین من و تو و دیگری . گمان ندارم شعر های من هرگز معنا گریز بوده باشند . من از مفاهیم گریخته ام اغلب . شعر همیشه معنا ساز بوده است و هرچه این معنا سازی گسترده تر باشد ، به باور من شعر تر است . البته کلیشه های معنایی را شعر خوب و خلاق همواره پس می زند . من عاشق هاله ام . "الهام" در خواندیدنی ، برای این "خاص" می نماید که زبان کلامی را در قلمرو گرافیک بارور می کند و حاصل این باروری ، "نوباوه ی زیباروی ِ زبانزاد" است . به علاوه ، فرم های دیداری خواندیدنی ، خصلتی انتزاعی و گاه "آبستره" دارند و این بیشتر به خوابیننده کمک می کند برای مواجهه ی حسی - عاطفی و بدون پیش داوری با کار .

بر این باورم که فرم ، عنصر ممیزه ی این "چیز" از آن "چیز" است  و "چیز"ی که فرم نداشته باشد ، هنوز "چیز" نشده ! مثالی می زنم . با چوب و میخ و ... می شود "چیز" های گوناگونی ساخت . مواد سازنده در همه ی آن ها یکسان است ، ولی یک میز با یک صندلی و این دو با یک عروسک چوبی و این سه با یک لیوان چوبی فرق دارند . چرا ؟ به سبب فرم شان . فرم = نما + اسکلت . نما ( قیافه ) پیرو اسکلت است و اسکلت را قواعد خاص هر حوزه ای می سازد . می توان نما را رو ساخت و اسکلت را زیر ساخت هم نامید . سازمان زیبایی شناختی هر شعری را می شود از روی این دو بازشناسی کرد . در شعر البته وضع کمی پیچیده تر از این است . من گمان می کنم تمام پیوند های بین کلامی یک شعر ، بر سازنده ی روساخت و تمام پیوند های معنایی ، بر سازنده ی زیر ساخت باشد . در رو ساخت با موسیقی و وزن و ... سر و کار داریم و در زیر ساخت با انواع الگوها و لولاها و مفصل های بیانی که همان ساختار های شعرند که خود از ایده و طرح سرچشمه می گیرند ...  

بر این باورم که زمانه ی ما ، زمانه ی "مرز شکنی" و " درآمیختگی" ست . رویکرد نیما در شعر که تا جای ممکن ، نزدیک کردن الگوها و سامانه های شعری ، به شکل ها و سامانه های زیستی و به تعبیر دیگر ، رفیق کردن ذهن و عین بود ، به گمانم هم چنان و در این روزگار هم حرف اول را در قلمرو کار هنری می زند . با افتخار می گویم که خواننده ی شعر من ، هیچ گاه نمی تواند مچم را در تولید کاری تکراری بگیرد . دفتر به دفتر پوست انداخته ام تا امروز که رسیده ام به قلمرو تازه ای که همان "خواندیدنی" باشد . هنر راستین هرگز نمی تواند "ناب" باشد . منظور این که میل به ناب سرایی ، میلی نخبه گرایانه و واقعیت گریز است . همان گونه که در عرصه ی زیست اجتماعی ، شکل ها و شیوه های گوناگون مدام به هم می آمیزند و شکل ها و شیوه های نو می سازند ، شعر فارسی هم برای بقا و حفظ  تازگی خود ، ناچار است با انواع دیگر رفیق شود و با آنان بیامیزد .

من پس از نوشتن شعرهای بلند کتاب "بریم هواخوری" در سال های آغازین دهه ی 80 ، دیدم دارم به عرصه ی هیجان انگیز و ناشناخته ای پا می گذارم . شعر های من دیگر "سطر"ی نبودند و ماهیتی گرافیکی و "دیداری" داشتند . من نترسیدم و دانستم که شعر دارد مرا از "مرز" عبور می دهد . پا پس نکشیدم و با شعرم رفتم و طعم بهترین لذت ها را چشیدم . این که گفته ام خواندیدنی در شعر های کتاب "بریم هواخوری" ریشه دارد و محصول خاص زیست شعری من است ، به راستی که با واقعیت می خواند . خیلی منطقی ست که "خواندیدنی" مختص مهرداد فلاح باشد و نشود از روی آن نسخه بدل نوشت . زود لو می رود و تازه ، چه فایده دارد من ، تو و دیگری را بر انگیزم که کاری شبیه کار من تولید کنند ؟ از آن سو ، باز هم تاکید می کنم که شعر پیشرو فارسی ، از این پس نمی تواند در قیافه ی شعر رایج و سطری ظهور کند . به نظرم شعر زمانه ی درآمیختگی هم باید شعری درآمیخته باشد ؛ یعنی دست کم باید "دو ژانره" و چه بسا چند ژانری باشد . خوبی اش آن است که این جوری دیگر بساط مقلدان و تقلید و کپی سازی برچیده می شود و هر شاعر خلاق ، ناگزیر است شعری بسازد با چهره و قیافه ی خاص خودش . غیر از این ، معرکه ی "شبه شعر" است و نه بازار حقیقی شعر . فاش می گویم : خواندیدنی ، نه تنها چیزی از داشته های شعر سطری کم نکرده که چیزهایی هم به آن افزوده است .

پیش از رسیدن به خواندیدنی ، شعری عجیب به نام "بزنامه" نوشته بودم که قسمتی از آن شبیه بریده ی یک آگهی روزنامه ای بود و تکه ای دیگر مثل یک نقاشی کودکانه و یا سنگ نوشته ای باستانی و ... غریزی و ناخودآگاه کار می کنم و متکی به سلیقه ام هستم . نمی ترسم از ایراد گیری های گاه حتا به جای منتقدان و منکران . می دانم که می شود کار را "تصحیح" کرد . می آفرینم ، پس هستم !

سایت مهرداد فلاح - این برف   بچه ها ! مدرسه ها را تعطیل می کند

علی رضا حاتمی

بادقت تمام این پسا رو خوندم.
به شخصه قریب به اتفاق با نظر شما موافقم و این که شعر فارسی اگر بخواهد با همین روال سطری و بدون پویایی پیش رود دیری نمی پاید که ازحرکت بازایستاده و شاعر به جایی
میرسدکه بجای تولیدآثارتاثیرگذاربایدبه کپی برداری وبازی های زبانی رایج سرگرم شودیعنی همان چیزی که اکثریت جامعه ی شعری مارافراگرفته بی انکه بدانیم.
من به آینده ی این ژانربسیارامیدوارم وشکی نیست که برای چندسال آینده باتوجه به لزوم نوگرایی بیش ازپیش درشعرومغتنم بودم مضمون شاعران مجاب به گرایش به این سمت بوده وازهماهنگ سازی وگردن نهادن به این سیاق ناگزریند.
چراکه به دروازتکلف کارخوب ومنطقی ازهرکس صادرشودممدوح وقابل پیروی بوده وازنشانه های موفقیت این ژانرهمین بس که ازآغازصدهامخالف پیداکردواین یعنی...

مهر : به حاتمی

بله ، افق همیشه پیش روی ماست !

امیر سنجوری

خواندیدنی یک چند ضعلی است که یکی از اضلاعش تصویری است که در شعر من و دیگران هم هست: شکل نوشتاری واژه ها و سطور و ضلع دیگرش باز هم تصویر است منتها تصویری که به گرافیک نزدیک تر شده و شکل سوم تصویر اش عکسی است که در یک قاب از کلیت اثر می بینیم و در بعد واژگانی اش
تفاوتی که با شعر های عادی من و دیگران دارد سایه های سنگینی است که این گونه های مختلف بصری روی واژه می اندازند.
خواندیدنی از لحاظ ترکیبی بودن شبیه ترانه است. بار شاعرنه ی کلمه یک طرف , صدای خواننده یک طرف , موسیقی یک طرف , تنظیم یک طرف و کلیت اثر و خروجی کار می شو مبنای لذت بردن.
در خواندیدنی هم بار شاعرانه متن به صورت مجرد با شکل گرافیکی اثر با رنگ ها و فونت ها و تنظیم درست و هارمونی بجا و صحیح نهایتن "یک خروجی" به ما می دهد که ما با آن طرف هستیم در هر صورت. به نظر من آخرش نمی شود مجرد و مستقل به یک اثر ترکیبی نگریست و قصد التذاذ کرد.

فلاح جان
اینها را که نوشتم تائیدی بر آثار تو نیست و تکذیبی هم. تو بیش از آنکه هنرمند قابلی باشی , انسان هوشمند و جسور و قابل ستایشی هستی و پشتکار ات از تو هنرمند صادق و درستی ساخته است

مهر : به سنجوری

امیر عزیز !
شعر آوانگارد و پیشرو تاییدش را از "زمانه" می گیرد لابد ، ولی از این که هوش و نیرو خرج واکاوی برخی از توانایی های خواندیدنی کردی ، بسیار درود از من به تو ... پویا بمانی هماره !

رهام رها

پيش تر پي رو خوانديدني اولم به دوستان گفتم خوانديدني يك مدل و سبكه. و مهرداد فلاح آن را ارائه داده. اما فك نمي كنم قشنگ باشد بگوييم مختص مهرداد فلاح است و نباس هيچ بشري دست به آفرينش و خلق خوانديدني بزنه. نه! مگر همه ي حرف اين مقاله در كارهاي مهرداد فلاح اتفاق مي افتد؟ به مانند شعر سطري خوانديدني هم باس راهي باشد براي ادامه و پربار شدن. شايد تزهاي ديگري بشود پياده كرد در خوانديدني كه بتواند خودش را مستقل از كارهاي مهرداد فلاح، اثبات كند. كه نه تنها از ارزش فلاح كاسته نمي شود بلكه اضافه هم مي شود چرا كه انديشه اش هم بالا رفت و هم سيبي شد و افتاد و انديشه ديگري را بالا برد.
يادمان باشد كه هر مدلي در هر زمينه اي قابل توسعه و بازتعريفه.
يادمان باشد كه مدل توسعه يافته و باز تعريف شده زير مجموعه ي مدل اوليه نيست.
خواند(يد)ني دست كم يك (يد) بيشتر از خواندني دارد.

مهر : به رها

رهام عزیز !
شاید بیان من دقیق نبوده باشد . منظور این است که با این نام و این قیافه شاید مشکل ساز بشود ، نمی دانم . به نظرم اگر شاعری چون تو هوشیار ، بیاید و از پیشنهاد خواندیدنی در قلمرو گسترده و ناشناخته ی شعر درآمیخته بهره بگیرد و به جاهای نوتری برسد ، زیباتر باشد و هیچ انگی هم بر پیشانی شعرش نخواهد نشست . تو خود بهتر می دانی که من عاشق نونویس و نونویسی هستم ... بنویس !

داریوش معمار

 بارها آمده ام و دقیق شده ام در شعرهایت فکر کرده ام که در مرز های خلاقیت بصری شعرت چه چیز هایی نهفته است که زبان را می تواند از جلد خود در آورد؟
مهرداد عزیز تصویر به مثابه اشیا’ به مثابه کل هستی به مثابه زبان و زبان در مقام جهان جایی است که شاعر در آن زیست می کند. زبان شاعر جدای از زبان علمی است. این یعنی زبان شاعر در عاطفه و غریزه و احساس او حرکت می کند و واقعیت هایش سیال است این سیالیت را زبان است که بر می تابد و نام دیگر اشیا’ و جهان را می سازد. تا اینجا فکر کنم حرف من و تو با هم در اشتراک باشد اما از اینجا به بعد تفاوتی در نگاه من به شعر با نگاه تو وجود دارد. تفاوت در طرز نگرش ما به هستی سیال شعر است. من معتقدم تمایز این هستی ناشی از ماهیت آن است. ماهیت ناهمگونف غیر منتظره و خلاق عاطفه و غریزه انسان وقتی دست به کشف و شهود ابعاد دیگر جهان می زند. اینها در زبان بروز می یابند به شکل های مختلف اما فراتر از شکل ها و فرم ها عمل می کنند.این فراتر بودن البته به معنی عمل نکردن در شکل و فرم شعر نیست به معنی فراتر بودن از صرفاَ معطوف شدن به آن است. مهرداد عزیز تمام ادبیات جهان را اگر ورق بزنیمف آثار شاعران بزرگ و تاثیر گذار جهان را اگر بخوانی می بینی تکیه ایشان بر این جوهره است که در لحظه خلق و برخورد با جهان ممکن است شکل های مختلفی داشته باشد. شکل شعر های هر کدام از ما و جهان حس و غریزه هر کدام از ما.
در هر صورت من تو را شاعری می دانم که همواره در تلاش برای یافتن نقطه تمایز کشف و شهود خود با اطراف خود هستی و من شاعری هستم که فکر می کنم برای متمایز بودن چیز های بیشتری علاوه بر این تلاش و دغدغه ارزشمند شما نیاز هست. مثلاَ همان چیزی که بار اول بشر نخستین را به کشف کلمه ای برای هر شیع رساند خورشید برای آن جسم نورانیف باد برای آنچیزی که مانند رحم مادر او را در بر می گرفتف درخت برای آن اعجاب انگیز در هم پیچیده و کوه برای آن بلندی ناهموار.

مهر : به معمار

داریوش عزیز !
در عجبم از تو که هم چنان مرا و خودت را هی می زنی به "اعماق" ، به گذشته ها و چه می دانم به چه ها ...! این ها همه درست و بدیهی ست و سال ها پیش از برشان کرده ایم در پیشگاه اساتید ! من تمام نگاهم به پیش روست !

پرستو ارسطو

تابلو ی دیگری از ترکیب واژه در فرم بیان با تصویر ، خواندیدنی تازه ای را به نمایش گذاشته . متنی که هم خاصیت دیداری و هم ویژگی خواندنی را یکجا عرضه می کند و هر عنصر در تار و پود این اثر ُ تبری در دست گرفته تا ریشه ی درک عادت های مخاطب از شعر را قطع کند و با این عادت زدایی تا آن جا پیش رفته که دیگر نه تنها خواننده با تعجب به آن نمی نگرد ، بلکه کم کم به لذتی ناشناس از کشف زیبایی و شگفتی اثر می رسد . بر بوم سفید این تابلو ، واژه و کلمه در سه بُعد متفاوت ، ولی یک کاربرد مشترک در گریز از تکرار ها ، حضور تابع و متغیر را در ترسیم افقی دور دست تر از دیدن و خواندن ، کنش مند می سازد . در واقع نوعی برنامه نویسی هنری که ظرف یا صفحه ی این تابلو به مثابه متغیر است که علامت ها و نشانه ها که کاراکتر های مخصوص روی آن ریخته و تابع که باز در واقع ماشین خلاقیت هنرمند هست ، فرایندی را سبب شده که از واژه های معمولی با مفاهیم ثبت شده ، عناصری تازه با معنایی ژرف تر خلق می کند که مخاطب را به بعد نهایی یا چهارم ِ کشف و لذت می کشاند . پیش از یک سال به درازا انجامید تا بفهمم که این جنون مهرداد فلاح از نوع کدام دیوانگی ست . بزرگ ترین کشف من یافتن جسارت بی بدیل و خلاقیت غیر قابل انکار این هنرمند آوانگارد در صحنه ی این هنر تازه است و این که کار این شاعر از حاشیه سازی گذشته میان سفید ها و سیاه هایی که کشیده و قلمه هایی خاکستری در برف کاشته که ریشه زده اند و دارد جیغ هایش هم مسری می شود .

مهر : به ارسطو

با سپاس بسیار از نگاه پر صفایت پرستوی گرامی !

به نکته ای بس تکان دهنده اشاره کرده ای که همانا جنون مولف خواندیدنی ست .  بدون چنین جنونی ، حتا از خیال رسیدن به چنین متنی ، می بایست چنان به خودم می لرزیدم که هر چه بال و پر / پر ! 

 عبدالحسین انصاری

بارها امده ام و با دقت خواندیدنی هایت را خواندیدن کرده ام و با توجه به اینکه دستی در شعر و نقاشی دارم دنبال فرشی از کلمات بوده ام که تار و پودش بنا به دلایلی هنرمندانه در هم تنیده شده باشند به گونه ای که بعدهای نامکشوف کلمات در این فضاهای خالی کشف شده باشند ولی به نظرم گاه خواندیدنی هایت تنها نوعی سر و ته کردن کلمات بوده و هنوز از مرحله ی شعر کانکریت خارج نشده و حتی گاهی با نمونه های درخشان شعر کانکریت هم قابل قیاس نیست.به اعتقاد من تفکر حاکم بر این شکل شعری، تفکری آوانگارد و مربوط به آینده ست ولی اجرا در حد متوسطه

مهر : به انصاری

دوست ارجمند !
ممنونم که رک و صریح سخن گفته ای ، اما هیچ می دانی که اهمیت خواندیدنی در این است که هم نشانه های دیداری و هم نشانه های کلامی اش می کوشند افق معنا را در شعر بگسترند و نه این که هر یک از برای خویش به جلوه در آیند ؟ و نیز این که حتا در ساده ترین خواندیدنی ها هم بارها بیشتر از بهترین نمونه های شعر کانکریت ، سویه ها و افق های زبانی زاده می شود . برای مثال ، تو را ارجاع می دهم به همین کاری که این جا گذاشته ام و برخی دوستان تیزبین در هواخوری ، خوابینش درخشانی از آن ارایه داده اند .

علیرضا نوری

حرکت در جامعه شما ایرانیها - ماها کردیم- همیشه سخت بوده و در ادبیات سخت تر.. همیشه بعد از چند قدم رفتن مدام باید برگردی و ژشت سرتو نگاه کنی و دور و بریهات هم اول به این فکر میکنند تویه حرکت تو چه مقدار با هویت ادبییشون بازی شده - حالا اگه به هویت فرهنگیشون برنخوره که با سه چراغ روشن رفتی به مرحله بعدی-.. اما از زاویه خودم بگم که خواندیدنی ادامه یا شکل جدیدادبیات نیست بلکه یک هنر جدیده و اگه من بودم همه رو متوجه این موضوع میکردم که این همه موضع گیری عجیب پیش نیاد.. البته به نظر خودم خواندیدنی تویه دو بخشش یکسان پیشرفت نمیکنه.. شعر در حرکته اما گرافیک و تصویر سازیش خوب حرکت نمیکنه

مهر : به نوری

خب ، من هم گیلکم ، ولی به بی شک با تمام وجودم ایرانی ام !
من نمی دانم "کرد" بودن تو چه منافاتی با "ایرانی" بودنت دارد یا می تواند داشته باشد !؟
و بعد این که گرافیک خواندیدنی یک محصول زبانی ست و برای همین ( و نیز چون ادعای مولف این نیست که او در نقاشی حرفی برای گفتن دارد ) تا جایی نقش بازی می کند که مادر جانش ( یعنی کلمه و سخن ) از او بخواهد و دیگر این که با چه متر و معیاری می گویی گرافیکش ضعیف است !؟

سارا بهرام زاده

من گفتم عزیز پدر بزرگوار معنی این جمله را از دید خودت و خواندیدینی ات برایم بگو و برای مخاطبین. کشک دوغ است . اما خواندیدنی بازیگوش. منتظریم بشنویم سخن ات را.
اینجاها کلماتیی وول می خورند که تکلیف شان هیچ معلم و آقایی هنوز روشن نکرده!!و کلاغ ها روی این برف شعرهایی می نویسند که کارشان حاشیه سازی ست! جوری که بنفش های جرقه زن روی پلک جشن می گیرند! مسری نمی شود هم بشود هم روانشناس عزیزم دچار جنون؟! عجب عجب جلایی دارد جیغ !
برابری دویده توی کلام...سفید..سیاه...سراسری​ کشیده روی تمام. عجب آقای مهر عجب منتظر ظهورت بودم مهر مهربان. لذا بدرودو تمام.
و وقتی دوباره می خوانم این نوشتار آقای فلاح را به شعر و کلمه شک می کنم چگونه می شود . اثری که بار گرافیکی اش مشکل دارد خود را وامدار خاص بودن بشمارد؟! بدون پیش داوری به چه معنی ست براستی؟ . این کارها مثلن به نحوی دیگر در شینما عبدارضایی رد پایش هست. از ایرانی ش بگذریم و هوشنگ گلشیری ش هم بگذریم. این کارها در دهه های پیشین در آن طرف مرزها شکل گرفت. که اکنون که دارم مینوسم منبع اش در دسترس ام نیست. نبایست خواندنی به تبعه فرهنگ و زبان فارسی شکل خود و جهانیی خود را بیابد! جز اینکه شعر تاریخ مصرف مکان و زمان دارد که مخاطب شاعر شود؟. یعنی چه. نمی دانم. تنها این را می دانم. بستر گرافیکی کارها ضعیف است و به اشاره آقای فلاح ذوقی ست. آیا کار شعر و نوشتن ذوقی و تفریحی ست. یاد نوشته مایاکوفسکی افتادم که در همین صفحه هم شیر شده. نهایتا امیدوارم موفق باشید آقای فلاح. خواندیدنی با این رویه مطرود می ماند.این نظرات در فیس بوک نیز منتشر شده بود.

مهر : به بهرام زاده

دوست جنگجوی من ، خانم بهرام زاده !
من و شما هر دو انگاری سنی ازمان گذشته و لابد می فهمیم آن چه را که لا به لای کلام بر زبان آمده پنهان است . پس بگویمت که نوشته و سخن تو را در باره ی خواندیدنی ، متاسفانه آغشته به غرض و مرض دیده ام و حس می کنم هیچ مشفق و رفیق نیستی ... اما اگر کار من به زعم تو هیچ داشته و بهره ای از خلاقیت نبرده و مطرود است و من 30 سال است که دارم تفننی و ذوقی کار می کنم ، پس بگذار در جهل خودم غوطه ور باشم . چه نیازی ست به حال من و شعرم ( که به زعم حضرت تان دست دوم است ) دل بسوزانی ؟

سارا بهرام زاده

دوست نه زیاد خوش بین من آقای فلاح از شما بعید است اینگونه مواجه شدن با یک نقد و تحلیل آثارتان که خودتان دعوت کردید. البته خوب قلم شماست و نظرتان نه رد می کنم. نه تایید. اما انتظار می رود از آقای مهرداد فلاح مثلن با نقدی که بر همین پست زیرین بر شعر نیما داشته و کارنامه کاریشان . جواب نقد و تحلیل را با نقد و نقد و تحلیل بفرمایند. مگر رینگ بکس عزیز من . جنگجو دیگر چه صیغه ای ست مهر عزیز؟ نقد به دید من در هر سطحی بایست جنجنگو باشد . وجسارتا فحش بدهد اثر را از شکل بیاندازد و از دید قلم خود حیاتی دیگرگونه بهش ببخشد. من سنی ازم نگذشته مهر عزیز 27ساله ام. اما شما قطعا از عکس تان مشخص است سنی ازتان گذشته البته من به تجربه بیشتر معتقدم در باب تحلیل و نقد و نظر تا سن و سال!!. چه لابه لای کلام بر زبان آمده پنهان است؟ . من کلام و تحلیل ام کاملن واضح و روشن است. غرض ومرض دیگر چه صیغه ای ست آقای فلاح شما در اکثر گفتگوها و مقالاتتان اذعان داشتید که من کار گرافیک حرفه ای نمی کنم و ذوقی ازش در خواندیدنی بهره می برم. من با این دید مخالفم چرا مه یکی از ابزار اصلی این آثار خوادیدنی جناب عالی گرافیک و هم خانواده هاش هست. دل نسوخته ام. شما دعوت کردید و اینجانب به دعوت شما احترام گذاشتم و خوانش خودم را کلا بر خواندیدنی هایتان که در این چند ساله پی گیری کردم نوشته ام. ابته خواندنی ها شکوفایی هایی هم در دید من دارند که تاکنون پی گیر شده ام. اما در تحلیل ام بلد نیستم برای کسی کف بزنم. هوراااا بکشم بی خودی و پوچ و توخالی تشویق کنم. عزیز من دلگیر نشو شاه شوریده سران خوانمن بی سامان را/ زانکه اینجانب در کم خردی از همه عالم بیشم! من می دانم که نمی دانم. همه می دانند مهر. تو نیز بدان.

مهر : به بهرام زاده

اگر گفته ام در گرافیک ادعایی ندارم و کارم در این قلمرو ذوقی ست ، معنایش لابد این نبوده که هیچ شناخت و سلیقه ای در نقاشی و گرافیک ندارم .حرف این است که اولن اجراهای بصری خواندیدنی می تواند بهتر شود و کم نقص تر ، ولی فرم هر خواندیدنی بی تغییر می ماند و ارزش گرافیکی خواندیدنی در همین فرم نهفته و نه در بی نقصبودن و یا نقص های احتمالی اجرای گرافیکی آن . برای همین است که گفتم ورژن سیاه و سفید خواندیدنی را اغلب ترجیح می دهم . چون در این ورژن فرم بیشتر خودش را نشان می دهد . بنابراین به لحاظ فرمال در خواندیدنی مدعی هستم و کم و کسری در آن نمی بینم و دیگر گفته ام این فرم های دیداری زبانزادند . یعنی موجبیت حضورشان را از متن کلامی می گیرند و فی نفسه و از جنبه ی دیداری شاید ( شاید ) نشود برای شان ارج گرافیکال در نظر گرفت . با این حساب ، حرفم را درست نگرفته ای و یا این که من دقیق شرح نداده ام . وگرنه چه گونه می شود یکی چون من که تمام هستی اش را در گرو کار خلاقه اش شعر گذاشته ، بیاید کاری تولید کند که همین جوری و الله بختکی باشد !؟

رهام رها

 شگفتا چه آرام آرام آرام نابود می کند این خواندیدنی آن بالا...
... با ( دی که (باد برش داشته)
. (دل از وزیدن نمی کند))
( دیو (انه (های(در بغل(به نا( کجا اگر (ببارم)
. . . . . . (بپرم)
. . . . . . (بریزم)
. . . . . (گهان)
. . . . .
. . . . (خیال)
. . . .
. . . (بیدار در عصب)
. . . (همین خیابانی که دید)
. . (دویدن روی هزار پا که شکسته)
. ( دیو رهای (ترس در رنگ های تلخ)
. (کمی کهنه تر از کنج قرار)
(ران نباریده بر ( لحظه های کاغذ)
( آسمان خواب)
این فقط نقشه انفجاری این خواندیدنی بود....
مگر می شود رنگ تلخ و پای شکسته و ب ا ر ی د ن و .... با طرح گرافیکش در ارتباط ندانست؟
چه کور اند آدم ها؟
براستی که ظرفیت آدم از سیب هم کوچکتر است . چرا؟

مهر : به رهام رها


رهام عزیز !
من نمی توانم ادعا کنم که نقد پذیر هستم یا نیستم ، ولی اگر یکی بیاید و چشم بر تمام داشته های خواندیدنی ببندد و دنبال این باشد که از حرف هایی که این جا و آن جا در باره ی خواندیدنی زده ام ، گاف و تناقضی بیابد و آن را پرچم کند برای انکار کار ، معلوم که به جوش می آیم . اگر نتازم بر این منکران شاید بگویند فلانی دمکرات است ، ولی در این صورت اصلن دلم نمی آید دمکرات باشم . بگذار برچسب نقد ناپذیر بر پیشانی ام بچسبانند ، ولی از کار و بارم همیشه و به حق دفاع خواهم کرد ... مهرت فزون !

کیوان اصلاح پذیر

از این ادای دین تو به جیغ بنفش کلی کیف کردم . جیغ بنفش یک فریاد رنگی در خاکستر شعر رسمی ایران است . نمی خواهم اغراق کنم اما همین یک عبارت " جیغ بنفش" آب که هیچ ، نفت در خوابگه مورچگان ریخته است !!! جیغی که جلا خورده هم جیمش جور است و هم ارتباط تصویری اش ! جیغ در نهادش یک تیغ است ، یک تیز بر و گرفتن صفت از بن مایه یک شاهکار است . جیغ جلا خورده هم معنی میدهد هم تصویر دارد هم هم حروفی هم موسیقی ! این است که میگویم فلاح برای من همیشه یک شاعر بکر است. اما کار به اینجا ختم نمیشود جیغ جلا خورده جرقه هم میزند و بازهم درست است زیرا جیغ در نهادش می تواند رعد و برق باشد ( از باب ناگهانی بودن و برش دادن آسمان در یک لحظه ) پس جرقه هم از جایی می آید که با جیغ غریبه نیست و دوباره همان حرف ها : جیغ و جرقه و جلا ! همین برای من کافیست که لذتم مدام شود و از مهر تشکر کنم !

مهر : به اصلاح پذیر

کیوان عزیز !

تو یکی از نخبه ترین خوابینشگران خواندیدنی بوده ای تا کنون . خوابینش های تو گاه حتا مرا هم در جایگاه مولف متن غافل گیر می کند . چه بهتر از این !؟

شبنم شیروانی

1-عموما ذهن های کلیشه پسند و قالب پذیر از درک این بازی های کلامی که مرزهای هنری را در نوردیده و خط قرمز ها را لگد مال می کند عاجزند. باید کودک صفت باشی و عاشق خمیربازی ،علاقه مند به خراب کردن و از نو ساختن ، تنوع طلب ، سرشار از هوش هیجانی ، تا به خوانبیننده بودن اشیاق یابی.
2-این کلمات درهم تنیده که جا خوش نمی کنند در هیچ جا ،به نظر من خوانبیننده می توانند اینجا که تو نشاندی شان هم نباشند. می توانند بجای آنکه پیکانی شوند (اشاره به شکل گرافیکی اثر) و نیشتری در چشم ادبیات فاخر و کلاسیک پارسی!
سر به راهتر از این به ردیف نشسته و به قافیه برسند و آهنگ همیشگی و آشنای خود بنوازند.چه سود که آنها را بیازاری و برقص در آوریشان ؟!(مزاح)
3- گاه خود را با برخی از مخالفان هم نظر می بینم از آن جهت که این سطرهای آمیخته ی درهم ِ حس های گذرا ، نوسان ِ ناهماهنگی را بر من ِمخاطب عرضه می کند و این را نشانی از بی ثباتی و در لحظه بودن حس و حال خالق اثر می دانم .البته همیشه هم اینگونه نیست و در بیشتر مواقع تناوب تواتر حس ها در آمیختگی شان رقم خورده !آن چنان تشدید می شود که فراتر از آستان تحمل، مخاطب را وامی دارد تا با اثر هم داستان شود و فریاد برآورد که چه راست آورده ای به قلم این خطوط کج را شاعر!
4- و اما بعد…به شخصه نقد را با نقد پاسخ گفتن و در مقام دفاع برآمدن از اثری که اجازه ی نقد بدان داده می شود را شایسته نمی دانم .یادآور می شوم که نقد یک تیغ تیز است گرچه نبایستی بدست زنگی مست دادش !اما وقتی دعوت به نقد کردید باید بجان بخریدش حتی اگر گوش ببرد در این میان .شایسته است اگر به مذاق خوش نیامد و کدورتی در دل گذاشت به زبان و قلم نیاوریمش.

مهر :به شیروانی

شبنم گرامی !

بیشتر پاسخ هایی که از سمت من به سوی دوست می رود ، به خواست خود دوستان است و دیگر این که این ها بیشتر از آن که پاسخ باشند ، قیافه ی گفت و گو دارند ( و یا دست کم من این جور گمان می برم ) و در اصل ، شاید چون خواندیدنی نوپدید است ، می طلبد این جور گفت و گو را ...

حرف های من هم فقط در حد حرف یک مخاطب و خوابینشگر می ارزد طبعن ، ولی شاید به این سبب که نام من با نام مولف یکی ست ، این گمان پیش می آید که مولف دارد از متن خود دفاع می کند . البته در جایی که ضروری ببینم و حس کنم نیت پلید است و قصد تخریب در میان ، قد بر می ارزام و سینه سپر می کنم تا کارم در امان بماند .

سارا بهرام زاده

سلام آقای فلاح . تحلیل تان را خواندم. هر چند که جامع ومانع نبود و میتوان خیلی برش قطعن بحث کرد و این متصورم از فضای خواندیدنی ها و دیدگاه شما در آن باب و هستی شان بر می خیزد.قطعا شناخت شما از باب گرافیک بایست از من مخاطب بیشتر باشد که در کار خواندیدینی تان از آن بهره می برید. اما من همان نظرم سخت برش هستم که حتی در فرمال هم که اشاره داشتید البته بایست دید شما را دریافت از بابت فرم و فرمال بودن اثرتان. بعد برش بحث کرد . دو جنبه اشاره داشتید یا بیشتر اگر درست برداشت کرده باشم از دید شما و لذا از دید ناقص خودم : کلام + فرم بستر اصلی خواندیدنی تان را شکل می دهد و وجه بصری و گرافیکی در تغییر فرم دخلی ندارد یا اینکه محدودیتی را نقص و نقصانش ، در بر نمی گیرد. خوب لذا بایست هویت فرم اثرتان را از دید خوداتن در یابید. کلام که در آثار سطری هم ابزار اصلی زبان است. اگر تنها کلام و فرم شکل بخش یا بهتر است بنویسم هستی بخش خواندیدینی تان است پس چه فراروی یا خاصیتی یا خاص بودنیی ازین لحاظ در شکستن مرزهای شعر نوشتاری و حالا مثلن کلامیی دارد. شما از یک منظر اشاره داشتید فرمالش کم وکاست و نقصانی ندارد . و از منظر دیگر می فرمایید جای بهتر شدن وکم نقص تر شدن دارد خواندیدنی!. ببینید آقای فلاح عزیز این خود یک تناقض است. چرا که من هر اثر هنری را مخصوصا شعر حال در هر ژانری چون تن آدمیی متصور می شوم ، جایی از تن یا مثلن متن دچار نقصان باشد و یا حالا تکه تکه اش کرد و بعد اذعان بیایید برویم لی لی برقصیم!!. و مرسی از کامنت هایتان و پاسخ و دید انتقادگونه وصبورتان. پویا باشید.

مهر : به بهرام زاده

من مدام روی "فرم بصری" تاکید می کنم ، ولی تو سارای گرامی ، این پسوند "بصری" را کنار می زنی و می گویی "اگر تنها کلام و فرم شکل بخش یا بهتر است بنویسم هستی بخش خواندیدینی تان است پس چه فراروی یا خاصیتی یا خاص بودنیی ازین لحاظ در شکستن مرزهای شعر نوشتاری و حالا مثلن کلامیی دارد" ! تو می دانی که هر شعر ماندگاری  "فرم" دارد ، اما در خواندیدنی ، علاوه بر این فرم کلامی محض ، از فرم دیداری هم برخورداریم که این فرم است که از طریق زبان به عینیت بصری می رسد ( در این باره و برای روشن تر شدن بحث ، در ادامه مایلم خوابینش کیوان اصلاح پذیر و محمد رمضانی را از خواندیدنی درج شده در پای همین نوشته که پیشتر در وبلاگ دیگرم "هواخوری" آمده ، در این جا نیز کپی کنم ) . در باره ی نقصان اجرایی هم فقط این را علاوه کنم که فرم دیداری خواندیدنی را می توانیم شبیه نقشه ای در نظر بگیریم که مثلن برای بافتن فرش به کار می رود . اگر مثلن یک بافنده ی ناشی نتواند در بافت یک تخته فرش آن را خوب از آب در بیاورد ، این امر در ارزش و کمال خود آن قشه هیچ خللی به وجود نمی آورد . چون یک بافنده ی چیره دست همین نقشه را به درستی و بی کم ترین نقصی در فرشش پیاده می کند . پس حرفم این است چه بسا من در برخی خواندیدنی ها در همین مرحله ی اجرا در فضای نت ( به هر دلیلی ) ضعف نشان داده باشم . این در ماهیت کار اشکالی پدید نمی آورد . من می توانم ( در بهترین حالت ) با کمک یک گرافیست زبده که کار با ابزار گرافیکی را بهتر از من بلد است ، این اشکال های اجرایی را بر طرف کنم و بیا به مرور زمان توانایی ام را در کار با ابزار گرافیکی بالا ببرم و به شخصه اشکال را رفع کنم ...

حالا مایلم دو خوابینش متفاوت ( یکی از محمد رمضانی و دیگری از کیوان اصلاح پذیر ) ، ولی هر دو درگیر با متن خواندیدنی "عادل ؟ البته که شاعر است !" را که می تواند نوع ارتباط دو فرم دیداری و کلامی را روشن تر کند ، تقدیم شما کنم :

محمد رمضانی

رویکرد بیرونی اثر ، دو مرحله دارد ؛ تقارن در فرم بیرونی ، مرحله ی اولی ست که چشم را درگیر می کند ، اما پی رنگ شعر در حقیقت در بخش دوم فرمیک اثر نوشته شده و ساده نیز نوشته شده است ! این بخش ، بکراند ( پس زمینه ی کار ) را در بر می گیرد و شاید کنشی ست از سوی مولف به آن چه از سوی برخی تکرار می شود . یادمان باشد که مولف خواندیدنی ، هم چنان همان شاعر "دارم دوباره کلاغ می شوم" و ... است با اندکی بازی گوشی با کلماتی که تکلیف شان را هیچ شاعری مشخص نکرده . جدا از نظریات شخصی برخی و خودم در حیطه ی فرم یا هر پدیده ی نوظهوری که در رده ی تجارب است ، فراموش شدنی نیست که چه بر سر دهه ی هفتاد آوردند ...

اما طبقه بندی ام در مورد فرم یک و دو که در همکاری با اجزای ارگانیک هم قرار دارند ( "سیاهِ سیاهِ سیاه - سفیدِ سفیدِ سفید ..." ، با تقارن شکلی و تناقض مضمونی اش در مرحله ی اول فرم "و کلاغ ها روی این برف ..." در مرحله ی دوم ) ، بر این اساس است که بیش از چند بار اتفاق افتاده ، پس اتفاقی نیست که اتفاقی افتاده باشد . در برخورد اول با فرم ، می بینیم که شعر چهار جهتی ست و هم چون کاغذی که دست کودکی داده باشند ، از چهار جهت می توان به متن نگاه کرد و این البته هماهنگ با برخورد دوم با فرم است که این گونه شروع می شود : "این جاها ولی کلماتی وول می خورند ، لای دست و پای بچه ها ..." که محتوای رویکرد درونی اثر در آن جریان دارد و با هم ساختار را می سازند ؛ ساختمانی که آرام آرام از وابستگی به معنا خودش را آزاد می سازد . پس این نظر که اگر نگارنده سطرها را ساده و زیر هم به شیوه ی رایج بنویسد ، اثر لطمه ای نخواهد دید ، منتفی ست ؛ زیرا همان طور که می بینیم ، ویژگی های گرافیکی شعر ، در هماهنگی و همکاری با اجزای درونی و بیرونی آن است و این فرم متحرکِ نگارش است که ضرورت محتوایی و مضمونی شعر را ایجاد می کند و الحق که تفاوتش با "اسپاسمانتالیسم" رویایی و دیگران ، این است که در ادامه ی جریان دهه ی هفتاد ، با فراوانی و تعدد سوژه ها مواجه ایم ( و این از روی دست و دل بازی نیست . مشخصه ی این شعر است ) ؛ مخالفِ تک گویی شعر حجم که غالبن معمایی را مطرح می کند تا به دنبال کشف آن باشیم یا آوا بازی هایی که سرنوشتی ابژکتیو برای کار رقم می زنند . در اجتماعی چند صدایی که هنوز گاهی تک صدایی می خواهد حکومت کند ( بسته ی بسته ی بسته ) ، شاعر با طرد کلان روایت ها ، بیشتر از توافق آرا ، بر اختلاف نظر تاکید می کند ! شاعر تنها کسی ست که به دنبال هیچ چیز ( منفعتی ) نیست .

کیوان اصلاح پذیر

این جاها ولی کلماتی وول می خورند
لای دست و پای بچه ها
که تکلیف شان را هیچ معلم و آقایی روشن نکرده هنوز
و کلاغ ها روی این برف
شعر ( سطر ) های بلندی می نویسند که کارشان حاشیه سازی است
جوری که بنفش های جرقه زن به زیر پلک ها جشن می گیرند
مسری نمی شود بشود هم روان شناس عزیزم دچار جنون
عجب جلایی دارد جیغ !
سراسری ِ کشیده روی تمام
برابری ِ دویده توی کلام
باز ِ باز ِ باز / سفیدِ سفیدِ سفید
بسته ی بسته ی بسته / سیاهِ سیاهِ سیاه
--------------
باز و بسته ، سیاه و سفید  متن ِ غیر منعطفِ روزگار مایند . قرار است گفته ها و نوشته ها یا سیاه باشند یا سفید ، یا خالی باشند یا پر ، یا باز باشند یا بسته . این قانون ، در پس زمینه ی این شعر حک شده است ؛ هم جزئی از متن است هم قانون نوشتن است روی این کاغذ . مثل سربرگ های شرکت ها که نام و عنوان و موضوع شرکت به شکل پس زمینه روی آن درج شده  است تا مهر تایید شرکت باشد بر مطالب نوشته شده روی این پس زمینه . این پس زمینه ها  ، مطالب نوشته شده روی خود را  مدیریت می کنند و چندین کارکرد دارند :
1- حضور مولف به صورت علنی و غیر قابل نادیده گرفتن  
2- حضور هدف و محدوده

٣- جهت دادن به خواننده در سمت و سوی منطق مندرج در پس زمینه
به همین دلیل است که شعر این طور شروع می شود : این جاها ولی ... "این جاها" به همین صفحه ی پس زمینه دار اشاره دارد و "ولی"  نشانه ی نوشته شدن مطلبی خلاف منطق پس زمینه ، روی این صفحه  است . در ادامه به " حاشیه نویسی " می رسیم که نشانه ی مخالفت نوشته های رویی با " متن" زیرین یا همان " متن"  پس زمینه ی کم رنگ است . بنفش هم که دیگر تکلیفش معلوم است ؛ جیغی که سنت گرایان شعر و شاعری را چنان از جا پراند که هنوز هم بر جای خود ننشسته اند . رابطه ی "جیغ بنفش" با سنت های جاافتاده ی شعری ، همان رابطه ی شعر رویی با منطق زیرین این صفحه است  و پایان کار ، "سرایت" این مخالف خوانی به همه ی صفحه است . روان شناس به عنوان نماد همسازی روان ها با روان مقبول و معمولی جامعه ، مورد حمله و سرایت این ناهمگونی متن و حاشیه قرار می گیرد و جیغ بنفش ، مثل سوت یک کارخانه یا کشتی ، چرت همه را می پراند .

و اما دو ستون طرفین این صفحه که مانند دو پایه برای منطق پس زمینه عمل می کنند ، از سراسری بودن ، تمام بودن و برابر بودن کلام خبر می دهند . ستون ها از قطعیت پس زمینه خبر می دهند : برابری ، سراسری ، تمام ، سفید ، سیاه ، باز و بسته همگی از نظر منطق در یک رده قرار می گیرند . بدون نوشته های رویی ،ما با یک مانیفست قطعی سیاه و سفید و دو ستون نگهدارنده ی تمام و کمال رو به رو هستیم . با گزاره های رویی ، ما با نویسنده ای رو به رو هستیم که خلاف منطق نوشته شده ی سربرگ اقدام کرده است . دو متن بر علیه هم در یک صفحه . شورش کلمات بر محکوکات .

لیلا

فرم بصری و فرم نوشتاری
این دو تعریف را داشته باشیم و برسیم به این سوال که آیا فرم بصری خواندن یک کار را چندگانه نمی کند و این از نظر شما نقطه ضعف یا قوت کار به حساب می آید ؟ قبلا یادم هست که درباره ی کانکریت و فرم نوشتاری هم ، این بحث ها بود . و یک سوال دیگر : 
تا جایی که من خواندیدنی را دنبال می کنم علایم نگارشی مثل نقطه ، نقطه ویرگول و دو نقطه را در کارها نمی بینم در حالی که علایم نگارشی دیگری مثل نشانه ی سوال و سه نقطه و تعجب وجود دارد . دلیلی پشت این کار هست ؟

مهر : به لیلا

به نظرم وقتی با دو قلمرو زبانی درآمیخته طرف باشیم ( و به طبع دو جور فرم که البته فرم دیداری در خواندیدنی اغلب برآمده از فرم کلامی ست ) ، در صورتی که آن دو خودشان نه جداگانه که جزو عناصر سازنده یک متن یکه باشند ، دیگر نمی توان از پراکندگی سخن گفت ، ولی به نظرم در خواندیدنی ، تاویل و مشارکت مخاطب به دلیل این که با دو قلمرو زبانی ٍ در هم آمیخته طرف است ، گسترده تر می شود . چرا که در همان حال که دارد "شعر" می خواند ، مشغول دیدن ( و به عبارتی خواندن ) یک تابلو نقاشی هم هست و در کل ، فکر می کنم در این نوع متن ، افق معناساز وسیع تر باشد .

اگر دقت کرده باشی ، من در شعرهای سطری ام در کتاب های "چهار دهان و یک نگاه" ، "دارم دوباره کلاغ می شوم" ، "از خودم" و "بریم هواخوری"  نیز از این نشانه ها استفاده نکرده ام . چون شعرهای من بیشتر بر لحن متکی اند و به همین علت ، کار ویرگول و غیره را می توان با تقطیع مناسب انجام داد ، ولی در باره ی علامت سوآل و تعجب و سه نقطه باید بگویم چون این ها روی درست خواندن گزاره ها تاثیر دارند و در ضمن بر لحن تاکید می کنند ، به کارشان می گیرم ...

سارا بهرام زاده

خوب دقیقا همان اول هم من روی مسیله انگشت گذاشتم. خوب اگر قایلید فرم بصری که قطعن همین گونه است. فرم فراتر از فرم آشعار نوشتاری ست. وگرنه خواندیدنی نمی شد و گرافیک هم وارد عمل نمیشد. اما مولفه مهم این فرم بصری گرافیک است و مشتقاتش. نقشه قالی را مثال زدید . وارجاع دادی به نقشه آثار خواندیدنی ات . مهر گرامیی در همان قالی بافی اگر نقشه بی عیب و نقص باشد اما قالی باف به هر دلیلی نتواند نقشه را درست پیاده کند و ببافد نهایتا اثر هنری نهایی قالی است که ارایه داده می شود و همه چیز و هر ابزاری برای آن اثر هنری نهایی قالی یا خواندیدنی ست. و همه در هم تنیده و از هم مجزا و مستقل نیستند قالی ،تن انسان والی آخر... . مثال های های بیشمار می توان زد اما زمانیی که اثر شما حی و حاضر است من دلیلی نمی بینم به سراغ تمثیل های دیگر بروم. فرم بصری کار جسارتا می لنگد . به همان دلیلی که خودت بهش اکنون اشاره کردید. در انتهای نوشتارت. اما مسیله مهم تر مهارت است و اجرا همان فرم بصری که از حداقل دانش مثلن حالا در اثرشما بحث گرافیک است بهین بهره را برد. آیا به دید شما برده است این فرم بصری این بهره را از حد گرافیکی خود؟ . اشاره داشتی در کامنت قبلت که هیچ کم و کسری ندارد. زمانیی می توان مدعیی شد که نقشه ات کم وکسری ندارد که اجرای نهایی کار را رویت کرد مهر عزیز. به امید دیدار آن.

مهر : به سارا

سارای عزیز ، حس می کنم تو درگیر یک جور جدل لفظی هستی و نه تبادل تجربه . من آن مثال را زدم برای روشنگری و از قدیم هم گفته اند که در مثل مناقشه نیست . هرگز نگفته ام  ورژن هایی که از خواندیدنی های گوناگونم ارایه داده ام ، ناقص و ابترند ( مگر آن اوایل که در برنامه پینت چند خواندیدنی را که در اصل روی کاغذ خلق شده بودند و وقتی فرصت ارایه اینترنتی شان پیش آمد ، منتظر نماندم که ابتدا "ماهر" شوم . با خودم گفتم همین جور هم آن قدر جاذبه و تازگی دارد کارم که بشود هدیه داد به دوستان و تازه ، اگر اسکنر می داشتم ، بی شک ترجیح می دادم نسخه ی دست سازشان را اسکن کنم چون به قدر کافی کامل بودند و حالا هم هستند . مثلن اگر امکانش پیش بیاید که خواندیدنی ها در کتابی چاپ شود ، هیچ نگران نخواهم شد که نسخه ی سیاه سفید شان را منتشر کنم ) . اگر چنین می بود که منتشرشان نمی کردم ( آدم می آید فروتنی نشان دهد ، سوار کولش می شوند دوستان ) ! آن هایی هم که تا حالا به گرافیک کار ایرادی گرفته اند ، ایرادشان بیشتر جنبه ی ذوقی داشته و نتوانسته اند دلایل روشنی پیش نهند . از تو هم خواسته بودم بگویی چرا گرافیک کار می لنگد . نشنیدم چیزی گفته باشی !

کیوان اصلاح پذیر

از آنجا که خواندیدنی را یک ژانر دیگر میدانم گاه گاهی فکر کرده ام درعالم واقع این اثرها را چگونه باید منتشر کرد . نمی دانم چرا اما گاهی اوقات در مکان هایی مثل مترو ، ایستگاه های اتوبوس ، سالن های انتظار فرودگاه ها و خلاصه هرجایی که آدم ها در انتظار رفتن ایستاده اند و وقت زیادی دارند و خودشان هستند ، ستون ها و دیوارهایی می بینم که خواندیدنی های ترا بر آن حک کرده اند مثل یک کتیبه و آدم ها به آن ها نگاه میکنند ، سرشان را جلو و عقب می برند و خودشان را چپ و راست میکنند بعد دستشان را به علامت ولش کن تکان میدهند اما باز دوباره برمیگردند و نگاه میکنند و تازه وقتی قطار میرسد یا هواپیما درمی رسد یا اتوبوس می ایستد یک بار دیگر برمیگردند و به کتیبه نگاه می کنند و با چشمانی پر از سئوال به سفر می روند ! خوب بنظرم آینده خواندیدنی نه در کتاب ها بلکه در محل های عمومی است انگار که گرافیک بر نوشتن چیره شده در چشم من !

گرچه خواندیدنی را جانشین شعر سطری نمی دانم - و این بر مهر پوشیده نیست - اما خلاقیتی در این ژانر ادبی هست که مرا به شدت در خود درگیر میکند . در همه عمر هنری ام همواره با فرمالیسم بعنوان مکتبی فارغ از معنا و بنابراین فارغ از اجتماع و بنابراین بیگانه با دردهای اجتماعی ، مخالف بوده ام ! و جالب است که از منظری ، خواندیدنی فرم گراترین ژانری است که در دهه های اخیر دیده ام اما در عین حال چندان معنا در خود فروبرده است که لایه هایش تا بی نهایت قابل گشودن است . از یکطرف با تعاریفی که از فرمالیسم دارم این کار فرمیک است و از سویی دیگر با تعریفی که از معنا گرایی دارم این کار بسیار معنا گرا و معنا ساز و معنا یاب است . ترا به گشت و گذار تحریک میکند و در این گشت و گذار هرکس خودش را پیدا میکند و این یعنی زندگی . خواندیدنی محصول تام و تمام یک زندگی است و بنابراین به خود زندگی تبدیل شده است . نمی شود آن را انکارکرد یا تایید ! باید آن را بعنوان بخشی از زندگی هنری خودمان بپذیریم . این ها را ننوشتم تا مهرداد را به عرش برده باشم برعکس مهرداد همیشه روی فرش است و من در گشت و گذارهایم یک شاعر مردمی را دیده ام که دارد خود را در آینه های کژ و کوژ بازمیتاباند تا به جای دیدن او به بازتاب هایش نگاه کنیم .

حالا میرسیم به این نکته که آیا خواندیدنی تکرار شدنی هست یا نه ؟ البته پاسخ این سئوال بعهده مهرداد نیست . او ژانری را اختراع کرده است و کارش هم همین است که خود را بیافریند اما آیا میشود در این ژانر دیگران هم قدم بردارند . چرا که نشود و چرا میشود . باید ابتدا بتوانیم تعریفی برای خواندیدنی بیابیم . از آنجا که مدت ها ست با مهرداد بر سر تقدم گرافیک و نوشته در جنگم و بطور خلاصه من به جدایی این دو نظر دارم - مکانیک - و مهر معتقد است که توانسته این مکانیک را به ارگانیک بدل کند - که هنوز هم برای من جای تردید است - به هرحال با ذات خواندیدنی همواره درگیر بوده ام و هستم و به همین دلیل پیشنهاد میکنم اکنون که خواندیدنی جا افتاده و معلوم است که تا ذوق آزمایی بعدی ، در دستور کار مهرداد قرار دارد بیاییم و قواعد عام خواندیدنی را از آن استخراج کنیم و کاری هم به کار مهر نداشته باشیم ( منظورم پشت پرده ی ذهن مولف است که با هر خواندیدنی باید آلزایمر بگیرد تا ناقد کارش را بکند ! ) شاید بشود این ژانر جدید را به قواعدی مجهز کرد که نقدش را آسان تر کند . نظر شما چیست ؟

 مهر : به اصلاح پذیر

کیوان عزیز !

بسیار خوشحالم که شاعر و منتقد هوشمندی چون تو که از نیمه راه ظهور خواندیدنی ، البته با اما و اگر های فراوان همراه آن شده ای ، سرانجام تصمیم گرفته که سنگ هایش را با خواندیدنی وا بکند ! شکی نیست که بار فراخوان تو بر دوش خودت خواهد بود . با این که دوستان بسیاری در چند سالی که از حیات خواندیدنی می گذرد ، با آن درگیر شده اند و گاه با خوابینش ها و نقد های خلاق و درخشان به من مولف نیرو بخشیده اند ، اما تعداد دوستانی که توانسته اند ساز و کارهای زیبایی شناختی این ژانر نو در قلمرو گسترده ی شعر را دریابند ، به طبع چندان زیاد نبوده . تو یکی از این جمع اندک شمار هستی که البته همیشه میل داشتم درگیری خود با خواندیدنی را در حد یک پروژه ی بزرگٍ نقد و تحلیل بگسترانی . این توان بی شک در تو هست و نگاه تیز و تجربه و دانش فراوانت در این راه می تواند مددرسانت باشد . پس چندان خوشبین به این و آن مباش و آستینی بزن بالا و قلم بدوان بر این وسیع بی پایان !

معصومه قنبرپور

در هنر جدید پای مخاطب را باید کشید وسط. مخاطبی که به قورت دادن هنرهای جویده شده عادت کرده است. به قورت دادن و لذت بردن از شعرهای جویده شده. و البته خیلی ها دوست ندارند دست ببری در این شعر. همات طور که گفتی. آخر این شعر انگار میراث آباء و جدادی شان است و تا حدودی هم هست اما سند منگوله داری ندارد که به نامشان زده باشند. پس شعری که تو می سازی شعر توست شعر مهرداد فلاح است بی کم و کاست و کسی حق ندارد بگوید چرا دست بردی در شعر. و شعری که او می خواهد سطری بماند همان طور مورد احترام خواهد ماند و چه بسا من و تو هم از آن کیف کنیم کسی چه می داند.خواندیدنی ات خیلی باید خداندیدنی باشد که هست! این مخاطب های گیج و گنگ را باید یک جوری تکان داد. که از این خواب با چشم های باز بپرند، کمی دیوار های روبه رویشان بریزد، شاید پشت این دیوارها چیز جالبی بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 14:12  توسط مهرداد فلاح  |